جوجوی کوچولوی من

سلام دوباره

سلام به جوجوهای خوشگلم پنجشنبه 12 اردیبهشت شما جوجوهای عزیزم رو انتقال دادن به شکم مامانی. انشاا... که خوب باشین فکر میکردم انتقالم شنبه یا یکشنبه بعد باشه ولی 4 شنبه که روز مادر هم بود (11 اردیبهشت) وقتی رفتم پیش دکتر پاکروش بهم گفت آندومترت خیلی خوبه و برو واسه فردا وقت بگیر. خیلی ترسیدم. آخه هم تنها بودم هم آمادگیشو نداشتم. خدارو شکر صبح آرایشگاه رفته بودم . زود رفتم وقت گرفتم. میخواستم عصری برم خونه مامانم اینا برای روز مادر ولی انقدر استرس داشتم که زنگ زدم گفتم نمیام ولی دلم نیومد آخر شب ته چین درست کردم (ته چین رو برای پنجشنبه که بابای سیاوش میخواست بیاد آماده کرده بودم و فقط قرار بود دم بکشه که با این برنامه ها کنسل شد) و ...
17 ارديبهشت 1392

چه حکمتیه خدا جونم

  سلام به روی ماهت جوجوی خوشگل نازنازی من خدا کنه حالت خوب باشه تا انشاا... ببینم کی خدای مهربون تصمیم میگیره بفرستت تو دل مامانی و دل مامانی و بابایی رو پر از شادی کنه امروز رفته بودم سونوی سینه. آخه میدونین سینه هام فیبروکیستیکه. پارسال که رفتم دکتر گفت یکیش  خیلی بزرگه باید 2 ماه دیگه بیای سونو که متاسفانه فرصتش پیش نیومد تا امروز. همش غصم اینه که این کیستا یه غده های شیریم آسیب بزنن و من نتونم به عشق کوچولوک شیر بدم البته خنده داره نه؟ حالا که خدای مهربون هنوز منو قابل ندونسته که مادر بشم چه برسه به شیر دادن (یارو رو تو ده راه نمیدادن سراغ خونه کدخدارو میگرفت) آهان میگفتم ، رفتم بیمارستان میرزا ...
9 بهمن 1391

دلم گرفته

خدایا دلم خیلی گرفته با کی دردو دل کنم که فقط گوش کنه و مفت و مجانی نصیحت نکنه. دلم میخواد یکی برام دلسوزی کنه آره من ضعیفم. دلم میخواد برام دل سوزی کنن. شاید دل سوختم آروم بگیره. کسی نمیدونه بلاتکلیفی چقدر سخته فقط میگن تحمل کن درست میشه به خدا توکل کن. بابا توکل کردم ولی نیاز به همدردی دارم. میگن سالمی خدارو شکر کن نمیبینن از درون داغونم از این همه عمل و دستکاری و دارو. حتی به دل راحت نمیتونم حتی گریه کنم چه برسه به سرفه و عطسه چون هنوز هیچی نشده در اثر عملا مثانم شل شده:(( چرا همه مشکلات باید سهم من میشد:(( خدارو شکر میکنم ولی بابا من آدمم نه پیغمبر و معصوم! خسته شدم. صبرم تموم میشه گاهی:(( خدایا چرا برای هر چیزی باید انقدر ب...
27 دی 1391

منفی

بازم جواب آزمایشم منفی شد خیلی این بار امیدوار بودم چون همه چیز با دفعه قبل فرق داشت حتی پری هم نشدم هنوز اما همش سراب بود همش خیال بود همش خواب بود وقتی بیدار شدم دیدم مثل یه حباب ترکید و از بین رفت خودم که تخمکم بدرد نمیخورد ولی خدایا تو حتی لیاقت اینو بهم ندادی که مادر بچه یکی دیگه باشم خدایا خیلی خسته شدم از این همه تلاش ، از کل زندگی خسته شدم از تنهائی خسته شدم به دادم برس
16 آذر 1391

بدون عنوان

سلام کوچولوی یا کوچولوهای قشنگم امیدوارم حالتون خوب باشه و برای موندن تو دل مامان با هم دعواتون نشه دیروز صبح ساعت 7:30 رفتم بیمارستان و تا پروندم تشکیل بشه و برم برای انتقال شما جوجو کوچولوها شد ساعت حدود 8:30. بعد که گان پوشیدم و رفتم دم در اتاق عمل دکتر پاکروش رو دیدم باهام احوالپرسی کرد و بهم گفت 3 تا جنین برات انتقال میدیم و 2 تاشو بران فریز کردیم من خیلی تعجب کردم چون آزمایشگاه گفته بود 4 تا چنین بیشتر تشکیل نشده که خیلی هم تاراحت شده بودم ولی خدا خیر بده این دکترو که دلمو پر از آرامش کرد. از زمانی که شنیدم 4 تا جنینه همش از خدا میخواستم بهم آرامش و صبر بده تا هر چی که برام در نظر گرفته رو با صبر و تحمل وآرامش بپذیرم. خدایا...
26 آبان 1391

فرشته کوچولوی نازنازی من

سلام به روی ماهت فرشته کوچولوی نازنازی من آخه تو کجایی تو آسمونا؟ دلت نمیخواد بیای زندگی من و بابا سیاوشو شاد کنی عشق مامان؟ دلم دیگه واسه دیدنت آب شده بیا دیگه قشنگ مامان بابا سیاوش خیلی خوشبینه و امیدوار دیروز مریم (دونرم)پانکچر داشت. من و بابا سیاوش از ساعت یک ربع به 8 بیمارستان بودیم. دیروز بارون میومد. یه بارون خیلی قشنگ و من این بارونو به فال نیک گرفتم چون بعدشم آفتاب شد و یه آسمون آبی قشنگ و تمیز بوجود آورد. انشاا... که قدمت برای ما پر از برکت باشه. به خاطر بارون خیلی ترافیک بود و مریم و خانم احمدی ساعت 9:30 رسیدن من خیلی عصبی شده بودم آخه خیلی استرس داشتم خلاصه رفتیم و مرم رو پذیرش کردیم و مریم رو ساعت 10:...
22 آبان 1391

عشق کوچولوی مامان

سلام عزیز دلم نمیدونم دلم میخواد این مطلبو بخونی یا نه . آخه من دلم نمیخود تو جوجوی قشنگم و هیچ کس دیگه بدونه که من سلول اولیه تورو از یه خانوم نیکوکار گرفتم آخه این یه رازه . اما به هر حال من چند وقت پیش اوون خانوم (دونر) رو پیدا کردم و باهاش آشنا شدم . فعلاً داریم با هم قرص اچ دی میخوریم تا ببینیم دکتر کی تصمیم میگیره تخمک رو از اون خانوم (دونر) بگیره و وقتی تو کوچولوی ناز نازی تشکیل شدی به دل من انتقال بده. فکر کنم اواخر آبان یا اوایل آذر باشه توکل به خدای بزرگ و مهربون اوون خانوم (دونر) خیلی مهربون بود و گفت چون خودش خیلی بچه دوست داره دلش میخواد به کسی که مشکل داره کمک کنه و دلشو شاد کنه و واقعاً هم قراره دل من و بابا سیا...
8 مهر 1391